بوی تند فراموشی....
سوگواران ژولیده....آبروی زندگانند...!!!!
.....
....
...
..
.
+ روح مرحوم "شاملو " در آرامش...
+ چقدر زود افرادی که فوت شده اند از یادمون می رن...گاهی هم کارهای زنده ها زودتر از مُردنشون به خاک سپرده میشه....کمی قدر شناس تر باشیم...!!!
جایی برای ...
جایی برای دیوانگی سراغ دارید...

همه جا شنزار
همه جا خار
همان چیزی که باید ترسید و حدقه ی چشمانت را گشاد کنی..
هرگز
دیروز یکی بهم می گفت..........

سپیده که سر زند در این بیشه ی خزان زده
شاید گلی بروید همانندآنچه در بهار بوییده ایم
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز
نمیدونم حرفشو قبول کنم یا نه؟
بی ریشه ترین دیوار....

حزنی سنگین در میان گلوگاه می نشیند به هنگام غم
غمی ویران کننده بر دیواره ی وجود، سنگ می زند
می زند تیشه به ریشه ی اشکی ماندگار در وجود مردی دلخون
دلخون از این تقدیر و سر نوشتی که سَر و سِر تمام حزن های سنگین است
حزنی که غم را می کوبد بر وجودی بی پایان از اشک
اشکی که نیشش می سوزاند
دلخون شده ام از این ویرانه
ویرانه ای که من و تو را می شکند و می بازد
چیزی می گویم ، گوش کن :
گوشَت با من است ؟ نیست !
ریشه ام را بسوزان با شعله ی نگاهت...
دیگر چیزی نخواهم گفت...
بی ریشه منم، من ! بسوزان ریشه ام را...
شغل

مارها آنقدر تاب میخورند تا تازیانه شوند
راستی اگر شما خدای ناکرده آنقدر تازیانه بخورید ..
دوست دارید وقتی بزرگ شدید چه کاره شوید..؟
2 سالانه
سلام امین خان عزیز وآبجی ستاره ی مهربون
میدونم که از دست من ناراحت هستین ولی اینو میخوام بدونید که خدا رو شاهد میگیرم که ۲۰۰۰ تا پست از این وبلاگ رو با یه لحظه دوستی و محبت بین شما عوض نخواهم کرد
داداش کوچیک تر خودتونو حلال کنید
خدایا تو که به همه ی کارها آگاهی اگه لحظه ای خواسته باشم بیت دو نفر اختلافی بیندازم در دم نابودم کن
امیدوارم باز هم مثل همیشه همه ی دوستانمو در کمال دوستی ومحبت وصفا وصمیمیت در اینجا ببینم
راستی
امروز دومین سالگرد این وبلاگ بود

آن که گفت ...

آیا هر چیزی به زحمتش می ارزه..
به اندازه ی حل یک معما همین زندگی را دوست داشته باشیم
بودن احساس خوبیه اما گاهی اندیشیدن باعث متلاشی شدنمان می شود..
آن که گفت ، ندانست و گفت و آن که نگفت ، دانست و نگفت .
آن که گفت ، بذر اندیشه را بخشکاند و آن که نگفت ،
نهال اندیشیدن را بیافشاند .
آن که گفت به راستی نگفت و آن که نگفت ، او به حقیقت گفت.
خواب

دیشب دوباره خواب دیدم لبخندهایم چرکین است
و اشکهایم دیگر رسوایم نمیکند
دیشب دوباره خواب دیدم پروانه ها بالهایشان را حراج کرده اند
و خورشید خسیس
بیرحمانه دستهای طلایی اش را پشت ابرها پنهان میکند
دیشب
با ستاره ها نجوا کردم و لبخندهای خسته ام را تقدیمشان کردم
دیشب به ماه قول دادم برایش لالایی بخوانم تا خوابش ببرد
تا دیگر نتابد
دیشب مثل هر شب خواب دیدم
همان خواب را……
اما امشب خواب میبینم که دیگر خواب نیستم
و رویاهایم چیزی جز یک واقعیت احمقانه نیست
حالا دیگر خواب نمی بینم...
رابطه
میگم " 
بیایید همه ی ما روابطمون رو با هم قطع کنیم.
چون در رابطه ی انسانها ؛ تنها بُرد و باخت مطرح هست.
رابطه ی علت و معلولها هم قربانی بی عدالتی ها دارند ، میشوند..
در دشواری ها و درد سرها آدم تنهاست..
از یاد رفتگان؟؟؟؟

داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید...
شما هم دیدید؟
امروز زیر یک خط ؛ خط دیگری دیدم...
شما هم دیدید؟
.....
ای کاش انفجار
فرجام اگرچه تلخ
ما مومنان ساحت نومیدی
نومید و بی شهامت
حتی شهامتی نه
که نوشیم شوکران
در برزخ زمین
آونگ لحظه های زمانیم
اینجا که مرز مرز گزینش بود
ایا کسی فرمان انهدام مرا می خواند ؟
فریاد می زنم نه صدایی
بر من نه پاسخی نه پیامی
تردید بود و من
این تلخوش شرنگ شماتت را
قطره قطره
باری به جام کردم و نوشیدم
دیدم که می جوند
دیوار اعتماد مرا موریانه ها
اینک من آن عمارت از پای بست ویرانم
ایا دوباره بازنخواهی گشت ؟
نمی دانم ...
(حمید مصدق)
دوری...

چشمک ستاره ای در آسمان ابری جالب بود، آن زمان که خورشید آسمان شب را در آغوش کشیده بود. غوغای ماهی ها میون تنگ کوچک دریا دیدنی بود آنچنان که عقاب ها در عجب مانده بودند.
به یک غفلت ، طوفانی شتابان سوی ساحل آمد ، جنگل ها فراری شدند و کوه ها فریاد زنان کمک می خواستند.
موجی بلند آسمان را آبی کرد و خود را به دریا کوبید ، قایق کوچک و قدیمی تکان شدیدی خورد ، چشم دریا باز شد و از خواب بیدار شد....
نالان و خسته بود...
چشم هایش سرخ و گریان بود...
قایق را در آغوش گرفت و به قلب خود برد....
دریا و قایق سال های سال از هم دور بودند و از دوری یکدیگر پیر و ملول گشته بودند...
اما حالا دریا قایقی دارد...
قایق هم دریایی دارد...
اما کمی آن طرف تر...
ساحلی از دوری قایق می گرید....
...
..
.




